یه متن استعفا نوشتم و ارسال کردم اونم منکه همه به ادامه دادن و دوام اوردن و سمج بودنم میشناسنم

انگار یه وزنه دو تنی از روی قفسه سینم برداشتن

وسط هفته قسمتم شد برم وسط دشت

با عزیزم

دراز کشیدیم و به آسمون نگاه کردیم

مرغای خوش صدا که عزیزم میگفت از نزدیک رنگین

سکوت و صدای جریان اب سبزی صحرا از خودم پرسیدم شمال همچین جایی و داره؟ مطمئنا داره ولی اینجا خونه اجدادیه

رفتیم خونه ی عزیز عزیزم

سبزی های تازه از خونه دخترش چیده بود و بحث بحث صحرا بود

هزینه های سرسام اورش

و حتی این گفت و گو حتی راجب صحرا هم دلنشین بود

بعدشم که شام فسنجون خوردم

الانکه بر گشتم و به دلایل استعفا که فکر میکنم

سبک من نبود

آهنگ پلی نمیشد باهاش

چیزای زرق و برقی و جینگیل بینگیلی نداشت

من ذوق نداشت 💔

کارفرما بداخلاق بود

قسمت من نبود

شایدم من عرضش و نداشتم ولی تلاشم و کردم