حس ادم گناهکاری و دارم که انداختنش وسط میدون و با دستور شاه اون قوم و قبیله نرده ها ی غول پیکر و به کنار کشیدن و زندگی و فَلَک واز قفس آزاد کردن انداختن به جونش