اعتمادم و شکستن خندم و گرفتن رویاهام و بردن که برای خودشون کنن

من و درمونده جا گذاشتن بین یه عالمه کارای عقب مونده و رفتن

ولی

اون روز که نفسم بالا نمیومد رفتم پیاده روی صدای اذان اومد

همون موقع که داشتم صدا پر میکردم و درد و دل میکردم همون لحظش که صدای اذان بلند شد

من زندگیم و عاقبت بخیریم و سپردم به خدا

سعی میکنم شاد باشم ولی وسطش گریه میکنم میخوابم خوب نیستم ولی

سپردم به خدا