گذشت از سر هر انچه نباید
اعتمادم و شکستن خندم و گرفتن رویاهام و بردن که برای خودشون کنن
من و درمونده جا گذاشتن بین یه عالمه کارای عقب مونده و رفتن
ولی
اون روز که نفسم بالا نمیومد رفتم پیاده روی صدای اذان اومد
همون موقع که داشتم صدا پر میکردم و درد و دل میکردم همون لحظش که صدای اذان بلند شد
من زندگیم و عاقبت بخیریم و سپردم به خدا
سعی میکنم شاد باشم ولی وسطش گریه میکنم میخوابم خوب نیستم ولی
سپردم به خدا
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد ۱۴۰۵ ساعت 15:38 توسط ماهی قرمز پولکی
|